بازهم قلبی به پایم اوفتاد
بازهم چشمی به رویم خیره شد
بازهم درگیرو دار یک نبرد
عشق من برقلب سردی چیره شد
بازهم ازچشمه لبهای من
تشنه هی سیراب شدُسیراب شد
بازهم دربسترآغوش من
رهروی درخواب شد
بردو چشمسش خیره می دوزم به ناز
خودنمی دانم چه میجویم دراو
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذردازجاه ومال وآبرو
اوشراب بوسه میخواهدزمن
من چه گویم قلب پرامید را
اوبه فکرلذت وقافل که من
طالب آن لذت جاویدرا
من صفای عشق میخوهم ازاو
تافداسازم وجودخویش را
او تنی میخواهد ازمن آتشین
تابسوزانددراو تشویش را
اوبه من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او میگویم ای ناآشنا
بگذراز منُ من بیگانه ام
آه ازاین دل آه ازاین جام همید
عاقبت بشکست وکس رازش نخواند
چنگ شددر دست هر بیگا نه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 11:1  توسط صباغیان
|
آتش و دریا
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟ …
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود .
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنه آتش شدم ،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا … !
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 9:6  توسط صباغیان
|
وقتی …
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم .
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن !
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 9:2  توسط صباغیان
|
احساس
من اکنون احساس می کنم ،
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،
تنها مانده ام .
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس می کنم ،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 8:58  توسط صباغیان
|
درخت های تشنه
ای ابر بهارین !
که ناگهان با اشک های نگون سار
بر روی این باغ خیمه زده ای و غرش می کنی ، برق می زنی
ای ابر بارانی ،
ای باران اردیبهشتی ، تو نمی فهمی!
درختان این باغ همه تشنه اند .
ما درخت های این باغ پژمرده ی پامال زمستان ها
همگی تشنه ایم .
تشنه بارانیم .
به جوی های خشکی که از پای ما می گذرند منگر .
این جوهای بزرگ ، آب ندارند.
آب دارند اما به ریشه ما نمی رسند.
به ریشه ما می رسند
اما آب هایی شوذ و تلخ و آلوده اند !
ما همه ی درخت های این باغ
در کنار این جوی های پر آب
همچنان تشنه ایم،
تشنه بارانیم ،
گرد و غبار سال ها را
از شاخ و برگ های پیر و پژمرده و خشک آلود ما بشوی !
ما را بنواز !
ما نیز همچنان درخت پنهانی
درون باغ می توانیم بشکفیم ،
از نو بشکفیم.
برگ های پیر سال های پیش را بریزیم و ناگهان
در زیر نوازش های تو ، به شکوفه بنشینیم .
ما نیز چشم به راه شکفتن های تازه ایم.
شور و شوق صد جوانه با من است ، با ما است .
ای پاره ابر مهربان که بر روی آن درخت می باری ،
دامنت را بگستران !
بر سراسر این باغ خیمه زن !
درختان باغ را همه در آغوش باران های نوازشگرت گیر !
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 8:56  توسط صباغیان
|